منتظرم, منتظر يک صدا که قلبم را آروم کند, دلتنگيها و آشفتگيهايم
را تصلا بده. انتظارم براي اوست که تمام احساسم را چندي براي خود کرد و من رهايش کردم با فرض اينکه فراموشي را خواهم آموخت, اما حالا که خود هيزم آتشي شده ام که زره زره ي وجودم را خواهد سوزاند دانستم که راه را باز هم اشتباه انتخاب کردم ....اما هنوز منتظرم....شايد هنوز در ياد و خاطرش جايي داشته باشم