اشك شب
یک اتفاق, یک احساس, یک جفت چشم عاشق, یک بغض, یک قطره زلال, قطره اشکی از برای عشق! همون اتفاق, همون بغض, همون اشک , همون احساس, اما این بار همراه سکوت, سکوت یک قلب پر از عشق, عشقی تو دل شب ستاره شده بود, دلی که یه تنهایی سکوت و به وسعت شب! "اشک شب" یک مکان دیگه برای شکستن این سکوت!
undefined undefined ماه undefined
...
منتظرم, منتظر يک صدا که قلبم را آروم کند, دلتنگيها و آشفتگيهايم
را تصلا بده. انتظارم براي اوست که تمام احساسم را چندي براي خود کرد و من رهايش کردم با فرض اينکه فراموشي را خواهم آموخت, اما حالا که خود هيزم آتشي شده ام که زره زره ي وجودم را خواهد سوزاند دانستم که راه را باز هم اشتباه انتخاب کردم ....اما هنوز منتظرم....شايد هنوز در ياد و خاطرش جايي داشته باشم
undefined undefined ماه undefined
صبر سنگ

صبر سنگ



روز اول پيش خود گفتم
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز ميگفتم
ليک با اندوه و با ترديد


روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا ميکشت
باز زندانبان خود بودم

آن من ديوانه ي عاصي
در درونم هاي و هو ميکرد
مشت بر ديوار ميکوفت
روزني را جستجو ميکرد


در درونم راه ميپيمود
همچو روهي در شبستاني
بر درونم سايه ميافکند
همچو ابري بر بياباني

ميشنيدم نيمه شب در خواب
هاي هاي گريه هايش را
در صدايم گوش ميکرد
مدرد صيال صدايش را


شرمگين ميخواندمش بر خويش
از چه رو بيهوده گرياني
در ميان گريه ميناليد
دوستش دارم نميداني

بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهاني دور برميخاست
ليک در من تا که ميپيچيد
مرده اي از گور برميخاست


مرده اي کز پيکرش ميريخت
عطر شور انگيز شب بوها
قلب من در سينه ميلرزيد
مثل قلب بچه اهوها

در سياهي پيش مي امد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزديکتر ميشد
ورطه ي تاريک لذت بود



مينشستم خسته در بستر
خيره در چشمان روياها
زورق انديشه ام آرام
مي گذشت از مرز دنياها

باز تصويري قبار آلود
زان شب کوچک شب ميعاد
زان اتاق کوچک سرشار
از سعادتهاي بي بنياد


در سياهي دستهاي من
ميشکفت از حس دستانش
شکل سرگرداني من بود
بوي غم ميداد چشمانش

ريشه هامان در سياهي ها
قلبهامان ميوه هاي نور
يکدگر را سير ميکرديم
با بهاره باغ هاي دور


مينشستم خسته در بستر
خيره در چشمان روياها
زورق انديشم آرام
ميگذشت از مرز دنياها

روزها رفتند و من ديگر
خود نميدانم کدامينم
آن من سرسخت مغرورم
يا من مغلوب ديرينم


بگذرم من از سر پيمان
مي كشد اين غم دگر بارم
مينشينم شايد او آيد
عاقبت روزي به ديدارم




فروغ
undefined undefined ماه undefined
maraa bebakhsh



رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم, که گم شوم چو يکي قطره اشک گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم که در سياهي يک گور بي نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگي

من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خندهاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله ي آتش ز من مگير
ميخواستم که شعله شوم سرکشي کنم
مرغي شدم به کنج قفس بسته و اسير

روهي مشوشم که شبي بي خبر ز خويش
در دامن سكوت به تلخي گريستم
نالان ز کرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم که لايق تو و عشق تو نيستم
فروغ
undefined undefined ماه undefined
SALAM!!!
avaal salam!
dovom inke bachehaa bebakhsid ke kheyli vaghte javaabe commenthaatoono nadadam!!mazerat...vaghean sharmand!
omidvaram dobare az hamatoon beshnavam va nazarhaatono bebinam...
misi!felan!
undefined undefined ماه undefined
Useless Smoke-5







Smoke,Smoke,Smoke
Darkness...
Smoke,Smoke,Smoke
Pitch black again...

A sudden light-it hurts your eyes
Everything is the way you want it to be...

NO...Its all dark again,nothings there...
Its all empty...
And yet the smoke is gone...
Its all gone...
Just like the old days:
All dark with nothing around. Nothing to hold on to.
Its pulling me down...right to its depth
Even the single ray of light has burnts out...
No sign of hope...No sign of a single dream...No sign of light...

I'm Sorry

I'm Scared...Scared of being alone...
Scared of the darkness I'm in...
There are no dreams left...they're all nightmares.
Just like they were before...

I'm Sorry
undefined undefined ماه undefined

(بيا تا کي نهادي سر به سحرا يا اباصالح (عج
(بتاب اي آفتاب عالم آرا يا اباصالح (عج
صداي گريه مولا ز چاه کوفه ميايد
(علي (ع) تنهاست اي تنهاي تنها يا اباصالح (عج
(بيا اي وارث حيدر که زخم سينه زهرا (س
(به شمشيره تو مي گردد مدوا يا اباصالح (عج
در و ديوار بيت وحي گويند با تو پيوسته
(که آنجا مادرت افتاده از پا يا اباصالح (عج
(ميان دشمنان نقش زمين شد مادرت زهرا (س
(بگو آندم چه حالي داشت مولا يا اباصالح (عج
(چرا مخفيست قبر فاطمه (س) در شهر پيغمبر (ص
(بيا و پرده از اين راز بگشا يااباصالح (عج